خیلی وقتها وقتی از کنارت رد می شوم دلم می خواهد صدایت کنم دستهایت را در دست بگیرم
سرم را به روی شانه هایت بگذارم و از دلتنگی هایم برایت بگویم برایت بگویم چقدر دلتنگ هستم
بگویم چقدر خسته شده ام بگویم به تو؛ بگویم خسته شده ام که گوشه ای بشینم گریه کنم و بنویسم بنویسم فقط بنویسم
برای دوری تو و تنهایی هایم خلاصه کنم در نوشتن ،
بگویم دیگر دوست ندارم از دوری های فاصله بنویسم می خواهم بنویسم از داشتن تو ....
بگویم چقدر از بی تو بودن از اینکه از دور نگاهت کنم،
از اینکه دلتنگی هایم را برایت بنویسم به روی دفتر و نتوانم حر فهایم را در آغوش تو بگویم خسته شده ام
اما هر بار که از کنارت که رد می شوم زبانم بند می آید ثانیه ها تند تمام می شوند وتا می خواهم صدایت کنم،
تو نگاهت را از من می دزدی و می روی ....
کاش امشب خواب چشمهایت را ببینم و تو در خواب دیگر نگاهت را از من پنهان نکنی و نروی وبه حرف دلم گوش کنی .....