و هر چند مدّت یک بار با تار عشق و پود صداقت ریسمان انسانیت را میبافم
و به سطل التماس می بندم و به یکی از حلقه چاه های انتظار می اندازم. ولی هر بار
قبل از اینکه سطلم بالا بیاید . موریانه های غرور . ریسمان مرا پاره می کند و من به امیدی دوباره
بر سر چاهی دیگر میروم و ریسمانی دوباره می بافم ......!!!

حقیقت دارد بودن تو این را امروز از زبان اطلسی های ناشناس شنیدم که می گفتند تو در
معبد مهربانی هنوز نقش عاشق را تنفس می کنی
بیشتر از باران دوستت دارم

دوباره بی نگاه تو به چشم من شکوفه نیست
دوباره بی صدای تو صدای من شکسته است
صدای عاشقانه ات غزل غزل ترانه است
ترانه جز صدای تو دل به کسی نبسته است

خداوندا مرا بی یار مگذار
و این شب را برایم تار مگذار
بگیر از من تمام هستی ام را
ولی در حسرت دیدار مگذار
