با دلي غمگين و دستاني لرزان صفحات تقديم زندگي ام را ورق مي زنم
شايد نام زيبايت را گوشه اي حك كرده باشم يا شايد ورودت را به مناسبت هاي مهم
زندگي ام جشن گرفته باشم . چه مي دانم شايد زير روزها و ماههاي خط خورده
لحظه هاي نبودنت را چوب خط زده باشم .

كاش اين همه عشق و انتظار را مي شد پيچيد وبه تو هديه كرد تا تو هم بداني آنچه اينجا
با عشق تو در آميخته ام شيره جان ناتوان من است.
بدون آنكه حرفهاي دلت را بگويي آن را زير هاله ي نگاهت پنهان كردي و مرا
چشم انتظار به جاده ي بي انتهاي قلبت خشكاندي تا در بيابان غربتت چشم به سرابي
نا پيدا داشته باشم .تو همان بودي كه فانوس دوست داشتن را در قلبم روشن كردي
و هر بار با نگاهت پيمان مرغ هاي عشق را برايم گفتي .امّا حيف...
كاش مي دانستم بهانه ي جدايي ات را...
به صداي قلبم گوش كن كه عشق تو را فرياد ميزند.
به حرفهايت وقتي گوش ميكنم مرا به دنياي زيباي عاشقي مي برد .
اي كاش مي دانستم در دنياي كوچك تو چه چيزي نهفته است