شب براي چيدن ستارهاي قلبت خواهم آمد
بيدار باش
من با سبدي پر از بوسه مي آيم
و قبل از چيدن ستاره هاي قلبت
آنها را روي گونه هايت مي كارم
تا بداني اي خوبم
دوستت دارم
از زندگی من گسترده شده بود و من با یاد ، سنگها را از این جاده بر
می داشتم تا به تو برسم . داشتم نزدیک می شدم که دل سنگی ات بلور
دلم را شکست . من ماندم انبوهی از اندوه .تن غربت زده ی جوانی ام
از عشق تو گم شد و این نوشته زخمی بر دیوار دلم، رنگ ترحم گرفت
به یادم نبود اما من به یادت شکستم باور نکردم هرگز باور نکردم ودر
ذ هنیت معلولم نگنجید روزی می رسد که من و تو در فراغ هم
بسوزیم .و حال امروز همان روز است اما بدان تو هنوز برایم همان
سپیده ی هدایت گری هستی که از روشنایی صبح دم می گفت . تو
برایم هنوز بهترین حضور هستی در بهترین قاب دنیا ..........